اجاره ویلا و سوئیت - آپارتمان

login image

ورود به بخش کاربری سایت ویلاجار

رمز خود را فراموش کرده‌اید؟ رمز جدید بگیرید.

عضو نیستید؟ ثبت نام کنید.

register image

ثبت نام بخش کاربری سایت ویلاجار

خوزستان - ایذه  
شنبه 13 دی 1399

این سفر با سفرهای دیگه فرق داره و گفت و گویی عاشقانه با زمین هستش. این بار از موزه به معبد و یا از جزیره ای به شهری دیگر راه ها را طی نمیکنم بلکه سفر من از بوته ای به گلی و از صخره ای به جویباری است. این بار درختی را طواف میکنم و روح بزرگ هستی را ستایش! هربار فرصتی برای بودن در طبیعت به من ارزانی شد برایم ناکافی بود و در این مقوله همیشه زیاده خواهم و از تماشای طبیعت سیراب نمیشوم!

هنوز یک ماه تا پایان 97 مانده بود که حال و هوای دشت سوسن به سرم زد. منطقه ای در 70 کیلومتری ایذه واقع در استان خوزستان که تا آن روز با عکسهاش من رو مجذوب خودش کرده بود.

به پیشنهاد خواهرم تور گردشگری سه شب و سه روز رو خریداری کردیم. هزینه تور بدون غذا 340 هزار تومان و همراه با ناهار و شام 460 هزار تومان بود. قرار شد ما صبح آخرین روز اسفند با هم به اصفهان بریم و بعد از یک شب استراحت همراه با خواهرم و گروه، راهی دشت سوسن بشیم. چون به جای اتوبوس با ماشین شخصی خواهرم جاده هارو طی کردیم، لحظه های شیرین ماجراجویانه ما از همون لحظه ترک تهران آغاز شد. جاده از همیشه برام قشنگتر شده بود. چند بار به بهانه خوردن میوه و صبحانه و استراحت توقف کردیم. خونه های گِلی اطراف و نشستن روی زیرانداز کنار ماشین و چیزای دیگه اونقدر مارو سرگرم کرد که ما حوالی عصر به اصفهان رسیدیم!

شب عید رو همراه با خانواده جشن گرفتیم و روز اول فروردین همراه با کوله باری از وسایل مختلف سوار اتوبوس شدیم. اتوبوسی که قرار شد مارو به منطقه ای زیبا از دشت سوسن ببره.ناحیه ای که پشت سد شهید عباس پور قرار داره. در واقع تور لیدر اصلی ما در اون منطقه منتظر ما بود و ما داشتیم به همراه یک گروه و یک تور لیدر دیگه به سمت اونا میرفتیم. شب شادی رو تو اتوبوس سپری کردیم. این اولین سفر کمپی ما بود و دیدن اون همه وسیله مثل چادر مسافرتی، زیرانداز، کیسه خواب و غیره برامون تازگی داشت.

صبح زود حدودای ساعت شیش به پل هامون رسیدیم. از تنها فروشگاه اونجا کمی خرید کردیم و سوار قایق های محلی شدیم. خستگی راه و مه زیبای اطراف مانع از تماشای مناظر فوق العاده اطراف نشد. هیچ کدوم نمیدونستیم که روزهای آتی چی در انتظار مون هست.

وقتی به محوطه اصلی رسیدیم تور لیدر به استقبالمون اومد و جایی که باید چادر میزدیم رو نشونمون داد. گفت اگه به آبجوش و شارژ موبایل احتیاج داشتید همه چی مهیاست. درحالی که دستهام از سرما بی حس شده بود سعی میکردم به بر پایی چادر به همسفرام کمک کنم. یکی از آقایون به کمکمون اومد و با کمک و مهارتش که در اثر سفرهای کمپی بود چادرمون رو برپا کردیم و همونجا صبحانه خوردیم تا کمی گرم بشیم. دمای هوا یکم گرمتر شده بود و پیاده روی خیلی لذت بخش بود. همه جا پر از گل های وحشی، شقایق های سرخ، بابونه های سفید، خزه های سبز و تازه و پروانه های رنگارنگ بود. درختها جوونه داده بودند و بعضی هاشون میوه کال داشتند. انقدر محو اطراف شدیم که فراموش کردیم از سرپرست گروه برنامه رو سوال کنیم. شاید بهتر بود قبلش باهاشون یه هماهنگی انجام میدادیم. مخصوصا روز اول که هیچ تجربه ای در این مورد نداشتیم!

به کمپ برگشتیم، یه تعداد قایق های محلی اونجا وجود داشت که برای بردن به دره پرندگان، مسافر سوار میکردند با هزینه 30 هزار تومن. یک ساعت رفت و یک ساعت برگشت با قایق طی میشد و با احتساب حدودا یک ساعت موندن در اونجا پس در کل 3 ساعت میشد.

هوا گرم شده بود و بادی که براثر حرکت قایق به ما برخورد میکرد لذت زیادی به همراه داشت. هر قسمت از راه با قسمت دیگه برامون متفاوت بود، یک قسمت خشک و یه قسمت دیگه بسیار سرسبز و چشم نواز! کافی بود سرت رو برگردونی تا ببینی این همه تنوع در دو سوی آب چقدر به دل میشینه.

به آبشاری رسیدیم و مشغول عکاسی شدیم و در راه بازگشت به قایق تمام راه رو آواز خوندیم. زمانی که انبوه پرنده های آزاد و وحشی زیبا رو دیدیم سکوت کردیم تا آرامششون رو بهم نزنیم. در اواخر راه یه کمپ دیگه رو هم دیدیم که بعضی از ساکنینش با اتوبوس ما اومده بودند. گرچه در این سفر در قید ساعت و زمان نبودیم اما فکر کنم ساعت 4 به کمپ رسیدیم. تو فضای باز نشستیم و مشغول غذا خوردن شدیم.

دو نفر از آقایون شروع کردند به شنا و من هم وسوسه شدم. با احتیاط دمای آب رو چک کردم و به خاطر سردی آب انصراف دادم. اگر یکی دو هفته دیرتر میومدیم میتونستیم شنا کنیم، بعضی ها هم از آب ماهی گرفته بودند و مشغول پاک کردنش بودند. یکم از کمپ دور شدیم و دیدیم که یه خانوم از عشایر با بچه هاش مشغول جمع آوری هیزم بودند. کمی با خانم گپ زدیم و بعد از اینکه برامون دعای خیر کرد ازش خداحافظی کردیم. وقتی با مردم محلی روبرو میشیم براشون احترام خاصی قائل هستم انقدر که فکر میکنم شاید عکاسی کردن ازشون به نوعی براشون مزاحمت یا ناخوشایند باشه و به خاطر همین هیچ عکسی ازشون نگرفتم.

با نزدیک شدن غروب چراغ های کمپ روشن شد. چراغ هایی که تا قبل از روشن شدن متوجه حضورشون نشده بودیم. اطراف کمپ کاملا تاریک بود و به جز قسمت کوچکی از آب زیر نور ماه چیز دیگه ای دیده نمیشد. چند نفر آتش روشن کرده بودند و دورش جمع شده بودند. یک سرویس بهداشتی صحرایی و کنارش امکاناتی مثل شیرآب، موتور برق و غیره هم وجود داشت. با وجودی که آنتن دهی موبایل صفر بود و یا میشه گفت ضعیف بود اما لیدر گروه به خوبی با قایقران های محلی هماهنگی های لازم رو انجام میداد. متاسفانه غذایی که خوردیم کیفیت خوبی نداشت. بعد از شام دیجی شروع به کار کرد و تا پاسی از شب موسیقی و شادی و رقص زیر نور ماه باعث شد تا سرمای شبانگاه و مزه غذا رو کاملا به فراموشی بسپاریم. برای ما رقص نور ماه از همه نورها جذاب تر بود!

حوالی نیمه شب صدای موزیک خاموش شد. همسفرهام هر دو به خواب عمیقی فرو رفته بودند، با وجود فضای بسیار کوچیک داخل چادر سعی کردم با حداقل سر و صدا خودم رو به داخل کیسه خواب جا کنم. به محض دراز کشیدن از فرط خستگی بی هوش شدم و چیزی از اولین تجربه خوابیدن داخل کیسه خواب و چادر به جز آرامش دلچسب یادم نموند و صبح زود هم بیدار شدیم. چه سکوت دلچسبی داشت این صبح و چه اختلاف دمایی در 24 ساعت شبانه روز! هوای چهار فصل رو در یک شبانه روز تجربه میکردیم. شب ها و صبح ها سرد، قبل از ظهر بهاری، ظهرها گرم و بعد از ظهر خنک و حال و هوای پاییز!

زمین خیس و گیاه ها غرق در شبنم بودند. چند قدم که حرکت کردیم متوجه شدیم که به جز ما یه گروه دیگه هم بیدار شدند. این رو از صدای زنگوله که از دور میومد متوجه شدیم. تصویر شون رو نداشتیم و فقط صدای زنگوله ها بود و آواز پرنده ها و سکوت دشت، بهترین سمفونی طبیعت! حتی رودخونه هم با وجود پیچ و تاب های قشنگش بی صدا بود و در حال گوش سپردن به این هارمونی. مسیر سبزمون هم تا چشم کار میکرد پر بود از سبزه و درخت و از هر پیچی که گذر میکردیم منظره منحصر به فردی در برابرمون پیدا میشد. میرفتیم و میرفتیم و انگار انتهایی نداشت. در میانه راه به آبشاری رسیدیم. چه میرفتیم چه وایمیسادیم و چه برمیگشتیم فقط زیبایی بود و زیبایی. میشد ساعت ها با زمین و دشت و آب و آسمان راز و نیاز کرد. به یاد کتاب پیام گمگشته از مورگان افتادم که میگفت برای ما همیشه دعا کردن سخن گفتن با جهان معنویت بوده اما کار آنها درست برعکس ماست! آنها هنگام دعا افکار رو از ذهن خارج میکنن. سکوت بیرون و درون که به نظر من بزرگترین موهبتی است که به ما انسان ها ارزانی شده اما فقط تعداد معدودی از لذتش با خبر میشن.

هوای سرشار از اکسیژن حسابی اشتهامون رو بازکرده بود. به کمپ برگشتیم و با خواهرم تو فضای باز و با یه منظره زیبایی مشغول صبحانه شدیم. از اونجا دید خوبی به کمپ داشتیم. بعد از تموم شدن صبحانه بقیه نفرات رو میدیدیم که تازه دارن از خواب بیدار میشن و بساط صبحانه و نیمرو و املت رو حاضر میکنند. این بار سه تایی راهی شدیم تا آبشار اکتشافی رو به خواهرم نشون بدیم. تمام مسیر باز هم برامون جذاب بود. سیر نمیشدیم از تماشا! اینبار هوا گرم شده بود و به محض رسیدن به آبشار کفش و جورابمون رو در آوردیم و به آب زدیم. بچه قورباغه ها هم با مهمان نوازی فضای کافی در آب زلال و شفاف رو برامون باز کردن. نمیدونم چقدر اونجا بودیم و چقدر راه رفتیم فقط میدونم اگر به خاطر ناهار نبود دلمون نمی آومد برگردیم. البته مسیر برگشتشم خیره کننده بود.

وقتی رسیدیم یه نفر از پشت سر روی شونه م زد. برگشتم و با خوشحالی برادرم حمید رو دیدم که به همراه نامزدش اومده بودند. البته گفته بود که شاید در روزهای بعد بهمون ملحق بشن ولی خب به خاطر آنتن دهی ضعیف موبایل نشد بهشون دسترسی داشته باشیم. درواقع حمید من رو با دشت سوسن آشنا کرده بود و بعد از ناهار تصمیم گرفتیم با هم دوباره راهی پیاده روی بیشیم. برای من این مقدار پیاده روی کم نبود چون کمی خسته بودم، ولی خب عادت به این کار داشتم و هم مست طبیعت بکر شده بودیم و هر بار مثل بار اول از همه چیز لذت میبردیم. تنها چیزی که برامون خوشایند نبود دیدن چند تا آقا بود که با تبر مشغول قطع کردن شاخه های درخت بودند و دلمون نیومد ساکت باشیم بهشون گفتیم این کار رو نکنن اما به سمت خشکیده درخت اشاره کردند و گفتن این قسمتش خشکه! آخه مگه میشه یه قسمتی از یه موجود زنده رو ازش جدا کرد...

حوالی عصر به کمپ برگشتیم و زیراندازهامون رو از داخل چادر بیرون آوردیم و توی ارتفاع یکم بالاتر از کمپ برای صرف میوه و تنقلات دور هم نشستیم. کم کم غروب از راه رسید و چراغهای کمپ روشن شد. خواهرم و پگاه میخواستند ساعات آغازین شب رو اونجا بمونند اما من ترجیح دادم به کمپ برگردم. خواهرم برای بردن هدلامپ اومد اما با دیدن افراد داخل کمپ که در مورد احتمال زیاد اومدن سیل صحبت میکردند حواسش پرت شد و مشغول گوش کردن صحبت‌ها شد. قبل از اومدن به اینجا هواشناسی رو چک کرده بودیم و میدونستیم احتمال بارندگی زیاد هست و اما پیش بینی سیل رو نکرده بودیم! لیدر هم وضعیت آب و هوا رو از یه منبع معتبر چک کرد و تصمیم گرفت که به جای صبح روز چهارم، مارو پایان روز سوم یعنی یه شب زودتر به اصفهان برگردونه. اینطوری ما از هر سه روز سفرمون استفاده رو میبردیم و از طرفی هم از سیل و خطرات احتمالیش در امان میموندیم. عده معدودی هم به فکر افتادند که با ماشین خودشون همون شب برگردند و این باعث شد ما یه کیسه خواب مناسبتر برای خواهرم به امانت بگیریم و در راه بازگشت اون رو به صاحبش برگردونیم. بعد از این مکالمه ها یادم افتاد که پگاه اون بالا تنهایی منتظر نشسته و خواهرم به سرعت هدلامپش رو برداشت اما به خاطر عجله ای که داشت باتری ها رو نمیتونست درست جا بزنه. بالاخره موفق شد اما پگاه یکدفعه از راه رسید و گفت شما کجایید؟ نمیدونم اون لحظه از دیدنش خوشحال شدم یا از منتظر موندنش تنها توی تاریکی شب شرمنده شدم؟ قطعا شرمندگی بیشتر بود.

یکم بعد خواهرم از سمت چادر لیدر به طرف ما اومد و با خوشحالی گفت بچه ها امشب ماکارونی خونگی داریم. حسابی سر شوق افتادیم. ظاهرا تصمیم گرفته بودند به خاطر شام بد مزه ای که خوردیم تهیه کننده غذا رو تعویض کنند و همسر یکی از افراد غذارو برامون درست کرد. بعد از شام حسابی ازشون تشکر کردیم و به جمعی که دور آتیش نشسته بودند ملحق شدیم. یه عالمه سیب زمینی لا به لای ذغال پختیم.

دومین شب اقامتمون به خاطر احتمال اومدن سیل تبدیل شد به آخرین شب. پگاه و خواهرم زودتر از من به چادر رفتند و خوابیدن ولی من تا جایی که جان در بدن داشتم به همراه بقیه به پایکوبی ادامه دادم. بعد از شام به چادر برگشتم و دوباره از فرط خستگی بیهوش شدم و با اینکه خیلی خوابم سبکه حتی آواز کسانی که تا صبح دور آتیش نشسته بودند بیدارم نکرد.

نیمه های شب از صدای بارون بیدار شدم. همونطور که دراز کشیده بودم تو تاریکی به سقف چادر نگاه کردم ببینم آب از جایی چکه میکنه یا نه. وقتی دوباره خوابم برد دوباره با صدای موسیقی بارون بیدار شدم. باورم نمیشد همچین بارونی بیاد و ما راحت و بدون دردسر توی چادرمون بخوابیم. اونجا بود که نکاتی که تورلیدر بهمون تاکید کرده بود به دردمون خورد. فهمیدم چرا بهون گفت حتما یه نایلون زیر زیرانداز و یه دونه دیگه روی چادر ضد آبمون پهن کنیم. چون وقتی بارون شروع بشه فرصتی برای انجام اینکارها نیست و باید از قبل براش آماده باشیم.

شب بارونی رو به راحتی پشت سر گذاشتیم و صبح زود این بار 4 تایی به طرف یه قسمتی از دشت روانه شدیم. قمستی که اسمش رو بهشت گذاشتیم، از بس رویایی بود. صورتهای خواب آلود با موهای نامرتب اما خوشحال و آزاد و رها... نمیدونم چطور میشه این همه زیبایی رو به تصویر کشید یا حتی توضیح داد. بعضی حس ها رو فقط باید تجربه کرد. هرچی جلوتر میرفتیم زیبایی ها محصور کننده‌تر میشد و تک تک سلول های بدنمون لبریز از تحسین و شگفتی! یک ساعت بعد دوباره مثل روز قبل صدای زنگوله ها بلند شد و کم کم نزدیک و نزدیک تر شد. نمیدونم ما با دیدن اون همه بُز تو فاصله نزدیک بیشتر هیجان زده شده بودیم یا اونا از دیدن ما. سعی کردیم بهشون نزدیک بشیم اما اونا فاصله رو رعایت میکردند! چوپان گله یه مدت از بالای صخره مارو تماشا کرد و بعد اومد پایین و پرسید که از کجا اومدیم. بعد از کمی صحبت خداحافظی کردیم و به راهمون ادامه دادیم.

هوا از صبح ابری بود و یه نم بارون هم زد اما اونقدر زیاد نبود که از پانچوهامون استفاده کنیم. راستش دلمون نمیومد برگردیم ولی حتما حمید نگرانمون میشد تازه به صرف صبحانه همه مون رو به نیمرو دعوت کرده بود. یکی از نیمروهای خوشمزه زندگیم رو تو دشت سوسن نوش جان کردم جای همه خالی بعد از صبحانه یکم گل بابونه چیدم.

باورم نمیشد لحظه ها انقدر به سرعت گذشت و ما از گذر زمان هیچی متوجه نشدیم. بعد از پیاده‌روی و ناهار مشغول جمع آوری چادر و وسایلمون شدیم. لیدر هم گفت هرچی خواستید از رستوران بین راه سفارش بدید و بعد هزینه شام و یه شب اقامت کمتر رو محاسبه میکنم و بهتون برمیگردونم که البته به حرفش هم عمل کرد. ازش تشکر کردیم و دوباره سوار قایق های محلی شدیم که برای بردن ما اومده بودند و مارو تا پای اتوبوس بردند. درست زمانی که سوار اتوبوس شدیم بارون تندی شروع شد و تمام راه مارو بدرقه کرد.بعد از توقف برای شام حوالی ساعت 2 به اصفهان رسیدیم و نمیدونستیم بعد از برگشت ما چه سیلی به راه افتاده و چه اتفاقاتی افتاده.

اما اون چه که از اون سه روز از دشت سوسن در ذهن ما باقی موند فقط زیبایی بود و آرامش و طبیعت بکری که ذات بی همتای هستی رو به تصویر میکشید، حسی که نه تنها روزها و هفته ها و ماه ها بلکه تمام لحظه های زندگی رو میشه باهاش سرشار کرد و باز هم مثل همیشه خالق بی همتا رو به خاطر این همه زیبایی شکرگزار بود.

دیدگاه کاربران


b.n.d.f
b.n.d.f
دوشنبه 16 فروردین 1400 ساعت 11:17

بهترین دشت، دشت سوسن❤️ این منطقه خیلی عالی و دیدنی است حتما برید و از طبیعتش لذت ببرید.❤️❤️❤️


zahrahosseipur
zahrahosseipur
شنبه 16 اسفند 1399 ساعت 16:15

من دو سال قبل به خوزستان رفتم شهرهای اهواز و شوشتر و شوش و ایذه آنقدر زیبا و سرسبز و پر از آب بودند که ترغیب شدم دوباره بهمن ماه گذشته هم برم. اگر نرفتید حتما برین دشت سوسن بسیار دیدنیست هم طبعتش و هم آثار تاریخی آن.


reza
reza
شنبه 18 بهمن 1399 ساعت 10:48

از ایذه که به طرف دشت سوسن حرکت میکنید، مزرعه های دانه های روغنی کلزا رو میبینید که حتما توجه شما رو به سمت خودش جذب میکنه.


majid
majid
چهارشنبه 17 دی 1399 ساعت 15:45

اینجا جون میده واسه عکاسی... به افق خیره بشی و تا میتونی از صحنه های فوق العاده عکس بندازی. حتما به کول فرح هم در این منطقه برید.


tahereh
tahereh
سه شنبه 16 دی 1399 ساعت 15:06

من رفتم دشت سوسن عالیه زیبایی دریاچه رو نمیشه توصیف کرد فوق العاده است. اگر نرفتین حتما برید بسیار دیدنی است هم طبیعتش و هم آثار تاریخیش.


اشتراک در شبکه‌های اجتماعی


پیشنهاد ویلاجار